داستان کوتاه سه پند لقمان حکیم

روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي.

اول اينکه سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!

دوم اينکه در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي

و سوم اينکه در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که ميخوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد .

اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است .

و اگر با مردم دوستي کني و در قلب آنها جاي مي گيري و آنوقت بهترين خانه هاي جهان مال توست

حسین(ع)

حسين بيشتر از آب تشنه لبيک بود ، اما افسوس كه به جای افكارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بی آبی نامیدند.

دکترشریعتی.

مرد گمشده در جزیره


کشتی مردی در یک طوفان عظیم غرق شد اما این مرد به طرز معجزه آسایی نجات یافت و توانست خود را به جزیره ای برساند.

این مرد با هزاران زحمت برای خود یک کلبه ساخت ...

روزی برای تهیه آب به جنگل رفته بود ؛ وقتی به کلبه برگشت در کمال ناباوری دید که کلبه در حال سوختن است.

به بخت بد خود لعنت فرستاد و بعد شروع به گله کردن از خدا کرد که : خدایا تو مرا در این جزیره زندانی کرده ای و حالا که من با این بدبختی توانسته ام این کلبه را برای خودم درست کنم باید اینگونه بسوزد!


مرد با همین افکار به خواب عمیقی فرو رفت ... .

صبح روز بعد با صدای بوق یک کشتی از خواب پرید ؛ او نجات یافته بود!
وقتی سور کشتی شد ، از ناخدا پرسید چگونه فهمیدید که من در این جزیره هستم؟

ناخدا پاسخ داد : ما علایمی را که با دود نشان می دادید دیدیم!

نجوای شبانه

مولای من نگاهم کن که دوباره درمانده ومایوس وازهمه جامانده به سوی تو امده امِ بسوی توکه اگرچه نمیبینمت ولی نوازش انوارروح بخشت رازورای ابرهای زمان حس میکنم وهمین برای من کافی است تاامیدواربمانم امیدواربه شفاعتت که نزدیک ترین جایگاه به خدااذان توست پس دستم رابگیرویاریم کن تادعایم مقبول درگاه حق قرارگیرددعایی که اینگونه نجوامیکنم:

خدایاامیدمن به توست که کاری بکنی مرانه یارای دفع شری ازخوداست ونه توانایی جلب مصلحتی ای خدای من این بنده ناتوان گناهکاروعاصی به سوی توبازگشته است ودست بسوی تودراز کرده ازاوروی برمگردان وبه خاطرغفلتش عفووکرامت خودراازاودریغ مکن

خدایاچشم ودلم راانچنان به نورجمالت روشننی بخش که نفوذچشم دل ازپرده های نورنیزبگذردوبه معدن عظمت لایزال تودست یابدوجانهایمان به عزت مقدس توبیامیزد

خدایامرادرشماران بندگانی بیاورکه صدایشان کردی وپاسختت دادندوچشم برچشمهایشان دوختی ونگاه به نگاهشان گره زدی انچنان که ازرویت جمال توبیهوش شدند

خدایامهربانا براین خوش گمانیم روح ناامیدی راحاکم مکن ورشته امیدم را اززیبایی لطف وکرمت قطع مگردان

خدایااگرغبارخطاهایم مراازچشم توانداخته  توازانهاچشم بپوش وفقط نگاه کن به شفافیت توکلم وبه زلالی امیدم.

 

محبوب

میدونم یکی تودنیاست وقتیکه دلم میگیره

وقتیکه بغض توگلومه اون واسم دل نگرونه

 

 

 

بوی محرم

بوی محرمش میاد خیمه وپرچمش میاد

فرشته ازتواسمون برای ماتمش میاد

رقیه دخترش میادصدای مادرش میاد

تشنگی با لبش میاد حسین بازینبش میاد

شاهزاده ای جوون میادعباس پهلوون میاد

یه طفل زیبایی میادصدای لالایی میاد

مسافرای کربلا دارن میرن به مهمونی

دلوبزن به قافله اگه میخوای جانمونی

بردارچراغ وپرچموِاسبابای محرمو

بگیررودوشت علمو دیوونه کن یه عالمو

توی صف زنجیرزنااقاتماشات میکنه

اگه یه قطره عاشقی وصل به دریات میکنه

اقاتماشات میکنه

کنارهرسقاخونه به تشنه ها اب بنوشون

بچهای کوچولورولباس سقابپوشون

 

 

 

 

گوشه ای از نیایش های دکتر مصطفی چمران

 
 

اينها را به نيت آن ننوشته‏ام كه كسي بخواند، و بر من رحمت آورد، بلكه نوشته‏ام كه قلب آتشينم را تسكين دهم، و آتشفشان درونم را آرام كنم.

هنگامي كه شدت درد و رنج طاقت‏فرسا مي‏شد، و آتشي سوزان از درونم زبانه مي‏كشيد و ديگر نمي‏توانستم آتشفشان وجود را كنترل كنم، آنگاه قلم به دست مي‏گرفتم و شراره‏هاي شكنجه و درد را، ذره‏ذره از وجودم مي‏كندم و بر كاغذ سرازير مي‏كردم… و آرام‏آرام به سكون و آرامش مي‏رسيدم.

آنچه در دل داشتم. بر روي كاغذ مي‏نوشتم و در مقابلم مي‏گذاشتم، و در اوج تنهايي، خود با قلب خود راز و نياز مي‏كردم، آنچه را داشتم به كاغذ مي‏دادم و انعكاس وجود خود را از صفحه مقابلم دريافت مي‏كردم، و از تنهايي به در مي‏آمدم…

اينها را ننوشته‏ام كه بر كسي منت بگذارم، بلكه كاغذ نوشته‏ها بر من منت گذاشته‏اند و درد و شكنجه درونم را تقبل كرده‏اند…

اينجا، قلب مي‏سوزد، اشك مي‏جوشد، وجود خاكستر مي‏شود، و احساس سخن مي‏گويد.

اينجا، كسي چيزي نمي‏خواهد، انتظاري ندارد، ادعايي نمي‏كند… فرياد ضجه‏اي است كه از سينه‏اي پر درد به آسمان طنين‏ انداخته و سايه‏اي كم‏رنگ از آن فريادها بر اين صفحات نقش بسته است.

چه زيباست؛ راز و نيازهاي درويشي دل‏سوخته و نااميد در نيمه‏شب، فرياد خورشان يك انقلابي از جان گذشته در دهان اژدهاي مرگ،

اعتراض خشونت‏بار مظلومي، زير شمشير ستمگر،

اشك سرد يأس و شكست بر رخساره زرد دل‏شكسته‏اي در ميان برادران به خاك و خون غلتيده،

فرياد پرشكوه حق، هز حلقوم از جان گذشته‏اي عليه ستم‏گران روزگار.

چه خوش است؛ دست از جان شستن و دنيا را سه‏طلاقه كردن،

از همه قيد و بند اسارت حيات آزادشدن،

بدون بيم و اميد عليه ستم‏گران جنگيدن،

پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ برافراشتن،

به همه طاغوت‏ها نه گفتن،

با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن.

جايي كه ديگر انسان مصلحتي ندارد تا حقيقت را براي آن فدا كند، ديگر از كسي واهمه نمي‏كند تاحق را كتمان نمايد…

آنجا، حق و عدل، همچون خورشيد مي‏تابد و همه قدرت‏ها، و حتي قداست‏ها فرو مي‏ريزند، و هيچ‏كس جز خدا  –فقط خدا- سلطنت نخواهد داشت.

من آن آزادي را دوست دارم، و از اينكه در دوره‏هاي سخت حيات آن را تجربه كرده‏ام خوشحالم، و به آن اخلاص و سبكي و ايثار، و لذت روحي و معراج كه در آن تجربه‏ها به آدمي دست مي‏دهد حسرت مي‏خورم.

خوش دارم كه كوله‏بار هستي خود را كه از غم و درد انباشته است بر دوش بگيرم، و عصازنان به سوي صحراي عدم رهسپار شوم.

خوش دارم از همه‏چيز و همه‏كس ببرم و جز خدا انيسي و همراهي نداشته باشم.

خوش دارم كه زمين زيراندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگي و تعلقات آن آزاد گردم.

خوش دارم كه مجهول و گمنام، به سوي زجرديدگان دنيا بروم، در رنج و شكنجه آنها شركت كنم، همچون سربازي خاكي در ميان انقلابيون آفريقا بجنگم تابه درجه شهادت نايل آيم.

خوش دارم كه مرا بسوزانند و خاكسترم را به باد بسپارند تا حتي قبري را از اين زمين اشغال نكنم.

خوش دارم هيچ‏كس را نشناسد، هيچ‏كس از غم‏ها و دردهايم آگاهي نداشته باشد، هيچ‏كس از راز و نيازهاي شبانه‏ام نفهمد، هيچ‏كس اشك‏هاي سوزانم را در نيمه‏هاي شب نبيند، هيچ‏كس به من محبت نكند، هيچ‏كس به من توجه نكند، جز خدا كسي را نداشته باشم، جز خدا با كسي راز و نياز نكنم، جز خدا انيسي نداشته باشم، جز خدا به كسي پناه نبرم.

انکه مست امدودستی به دل مازدورفت

خواست تنهایی ماراربه رخ مابکشد