منتظر...

 

 

گفته بودم چوبیایی غم دل باتوبگویم

 

 

چه بگویم که غم ازدل برودچون توبیایی..

 

 

(اللهم عجل لولیک الفرج)

هفت جا ، نفس خویش را حقیر دیدم :

 

  نخست ، وقتی دیدمش كه به پستی تن می داد تا بلندی یابد.


دوم ، آن گاه كه در برابر از پاافتادگان ، می پرید.


سوم ، آنگاه كه میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.


چهارم ، آن كه گناهی مرتكب شد و با یادآوری این كه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند ،

خود را دلداری داد.


پنجم ، آنگاه كه از ناچاری ، تحمیل شده ای را پذیرفت و شكیبایی اش را ناشی از توانایی دانست.


ششم ، آن گاه كه زشتی چهره ای را نكوهش كرد ، حال آن كه یكی از نقاب های خودش بود.


هفتم ، آنگاه كه آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

 

                           جبران خلیل جبران                                              

  دیکته:

 

بچه ها دیکته دارید ، قبولی سخت است

 

هر کسی درس نخواند به خدا بد بخت است


حرف ها مثل هم اند از همه جا می آیند


گاه چسبیده به هم گاه جدا می آیند


جمله ها اکثرشان سخت و دو پهلو هستند


جمله ها مثل دوتا دوست به هم  وا بستند


بچه ها روز مهمی است ! بخوانید که من ... 


 سر قولی که ندادید بمانید که من ...


ـ دوست دارم جلوی چشم کسی بد نشوید 


 از خیابان ِ خدا با عجله رد نشوید !


روز ها از پَس ِ هم رد شد و موعود رسید


روز مقبولی و تجدیدی و مردود رسید


دست ِ من بید شد از ترس ِ ... معلم : سر خط


بچه ها حرف نباشد ، بنویسید فقط !


بنویسید خدا بعد بخوانید هوس 


 « بنویسید قناری و بخوانید قفس » 


بنویسید که طوفان و تلاطم شده است 


 هی بچرخید! خدا پشت ِ خدا گم شده است !


بنویسید زمین سخت غریب است ، غریب


وقت ِ افتادن از این تخت ، قریب است ، قریب !


بچه ها گوش کنید این دو سه خط سنگین است


بنویسید شعف دخترکی غمگین است


روزگاری است تزلزل به تنش زل زده است


چشم های هوس از دور به او پل زده است


بنویسید شعف دخترکی کم پیداست


این همه گم شده اما همه جا غم پیداست!


گرچه بابا غم نان می خورد و ما نان را


 آخرین خط بنویسید بزرگ است خدا

 

دست آخرننویسیددورنگی هارا

 

بچه ها وقت تمام است ورق ها بالا !