خداوند عزوجل به حضرت موسي علیه السلام وحي فرمود:

اي موسي ،سفارش مرا درباره ی 4 چيز خوب بخاطر بسپار:

اول: تا وقتي كه گناهانت بخشيده نشده و مورد آمرزش قرار نگرفته اي ، به عيب ديگران نپرداز.


دوم : تا زماني كه گنجها و خزانه های من تمام نشده ، براي رزق و روزيت غمناك و ناراحت نباش .


سوم : تا موقعي كه سلطنت و پادشاهي من از دست نرفته و زايل نشده ، بجز من به ديگري اميد نداشته باش .


چهارم : تا هنگامي كه مُرده شيطان را نديده ای ، از مكرش ايمن و آسوده خاطر نباش

برایت آرزو میکنم ...

اول از همه برايت آرزو مي كنم كه عاشق شوي

و اگر هستي كسي هم به تو عشق بورزد, و اگر اينگونه نيست تنهاييت كوتاه باشد

و پس از تنهاييت نفرت از كسي نيابي. آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد....

اما اگر پيش آمد, بداني چگونه به دور از نا اميدي زندگي كني!

برايت همچنان آرزومندم دوستاني داشته باشي

از جمله دوستان بد و نا پايدار......

برخي دوستدار و برخي نا دوست.....!

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه اســــت, برايت آرزو مي كنم كه دشمن نيز داشته باشي...!!!

نه كم نه زياد.....درست به اندازه , تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهند.

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد... تا كه زياد به خودت مغرور نشوي.

و نيز آرزومندم مفيد فايده باشي, نه خيلي غير ضروري.....تا در لحظات سخــت

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده اســـت , همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سر پا نگه دارد.

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي, نه با كساني كه اشتباهات كوچك مي كنند...

چون اين كار ساده اي است,  بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران نا پذير ميكنند.....

و با كاربرد درست صبوريـــت براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي,خيلي به تعجيل رسيده نشوي....و اگر رسيده اي به جوان نمايي

اصرار نورزي.....

هر سني خوشي و ناخوشي خودش را به دنبال دارد و لازم است بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بيفشاني....

هر چند خرد بوده باشد.....

و با روييدنش همراه شوي تا در يابي چقدر زندگي در يك درخـــــت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي, زيرا در عمل به آن نيازمندي ....

و سالي يك بار پولت را جلوي رويت بگذاري و بگويي"اين مال من اســـت

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است.

و در پايان اگر مرد باشي, آرزومندم زن خوبي داشته باشی

واگر زني,  شوهر خوبي داشته باشي. كه اگر فردا خسته باشيد, يا پس فردا شادمان, باز هم

از عشــــق حرف برانيد تا از نو بيآغازيد......                                             

اگر همه ي اينها كه گفتم برايت فراهم شد,                                                      

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم.......                                                   

 

نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش ژاکلین

ژرالدين دخترم:

جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور

 نمی شود. اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه

لیزه... این را می دانم و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ

قدمهایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن

 دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر

 مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد،

بنشین و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که

هنرنمایی کنی و به اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف

زدنهای تماشاگران تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم

روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن. زندگی آنان که با شکم گرسنه،

 در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی می کند. من خود

یکی از ایشان بودم.

جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی. در آن شبهای بس دور با تو

قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم. آن هم داستانی

شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن

 آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی

 را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت

آن دلقک دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند. اما سکه ی

 صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام. با

این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان

من به کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

چاپلین، جرالدین دخترم، دنیایی که تو در آن زندگی می کنی دنیای

هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه

تئاتر بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. ولی حال آن

راننده تاکسی را که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و

اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در

جیبش بگذار.....

به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرجهای تو را بی

 چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای دیگرت، باید برای آن صورت حساب

بفرستی.....

دخترم جرالدین، گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر بگرد. مردم را نگاه کن.

 زنان بیوه و یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: *من هم از آنها

هستم.* تو واقعا یکی از آنها هستی. هنر قبل از آنکه دو بال دور پرواز به

انسان بدهد، اغلب دو پای او را می شکند. وقتی به مرحله ای رسیدی که

 خود را برتر از تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با

تاکسی خود را به حومه ی پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم.

 آنجا بازیگران مانند خویش را خواهی دید که از قرنها پیش زیباتر از تو، چالاکتر از تو و مغرورتر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده

 ی نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست. نورافکن کولی ها تنها نور

ماه است. نگاه کن، آیا بهتر از تو هنرنمایی نمی کنند؟ اعتراف کن. دخترم...

 همیشه کسی هست که بهتر از تو هنرنمایی کند و این را بدان که هرگز

 در خانواده ی چارلی چاپلین کسی آنقدر گستاخ نبوده که یک کالسکه ران

 یا یک گدای کنار رود سن یا کولی هنرمند حومه پاریس را ناسزایی بگوید.......

دخترم، جرالدین، چکی سفید برای تو فرستاده ام که هر چه دلت می

خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی، با

خود بگو سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر گمنام می

باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستجو لازم نیست. این

نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه

برای تو حرف میزنم برای آن است که از نیروی فریب و افسوس پول، این

فرزند شیطان، خوب آگاهم.......

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر

روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را

بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان

 نااستوار سقوط می کنند.

دخترم، جرالدین، پدرت با تو حرف میزند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین

 الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان

 نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره

ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که

بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که

خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب

گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را

وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص

 برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای

 تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن

 باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی

بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را

 برای تو عریان کرده است.

دخترم جرالدین، برای تو حرف بسیار دارم ولی به موقع دیگری می گذارم و

با این پیام نامه ام را پایان می بخشم:

 

*** انسان باش، پاکدل و یکدل؛ زیرا که گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر

 مردن، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. ***

 

گزیده ای از پند و اندرزهای  لقمان حکیم به فرزندش :

فرزندم !

-اگر حاجت و خواسته ای داری که بر آورده نمیشود غمگین و دلتنگ مشو ؛ زیرا بر آوردن

آن حاجت به دست خداوند متعال است و هر حاجت زمانی دارد که هر گاه خدای بزرگ

صلاح بداند  آن زمان فرا می رسد و حاجت انسان بر آورده میشود ولیکن  همه چیز را

عاجزانه از خدای بزرگ بخواه  و از او درخواست کن و انگشتان خود را به نشانه خواری و

ذلت نسبت به پروردگار عالمیان به هنگام دعا کردن حرکت بده .

     
-هرگاه تو به خودت ضرر رسانی ؛ بزرگترین دشمنی را در حق خود
کرده ای زیرا دشمن  را
 
 نسبت به خودت کار ساز کرده ای . 
     
-به کسی نیکی کن که اهل و مستحق ان نیکی باشد  و برای رضای خدا .
     

-اگر با مردم بیش از حد معاشرت کنی ؛ خود این عمل باعث جدائی و دوری میشود و
 
همچنین  از مردم دوری و کناره گیری هم مکن که خوار و ذلیل می شوی .
     

-اگر میخواهی خدا بر تو رحم کند بر مردم نیز رحم کن
     
-هرکس به تو بدی کرد ؛ او را به حال خود خود رها کن که هر چه تو سعی کنی به او بدی
 
 کنی ؛ نمیتوانی بیشتر از خود او ؛ به او بدی کنی ؛ زیرا او در حقیقت به خودش ظلم کرده است
     
-هرگز با افراد فاسق و گنهکار همنشینی مکن زیرا ایشان بمانند سگانند ؛ اگر تو چیزی پیدا
 
کنی می خورند و اگر چیزی پیدا نکنند سرو صدا به راه می اندازند و تو را سرزنش می کنند .
     
-فرزندم ! بسیار شیرین مباش که تو را بخورند و تلخ هم مباش که تو را دور افکنند .